Posted: Tue May 06, 2008 1:45 am Post subject: حکايتي براي بودن يا نبودن
کارگران کوره هاي آجرپزي به قدر جان کندن زندگي مي کنند حکايتي براي بودن يا نبودن
بنفشه سام گيس
از صورتش فقط دو تا چشم پيدا است. سر و صورت را با دستمال و روسري چنان پوشانده که از غبار خاک و ماسه معلق در امان باشد.
خشت هاي خام را که زير آفتاب خشک شده، رديف به رديف جمع مي کند و روي هم مي چيند تا نوبت پخت شان برسد. پوست دستش را لمس مي کنم. مثل پوسته خشت هاي ناپخته يي که روي زمين مي چيند پرترک و زمخت است.
يک ماه است که عروس شده، دو هفته است که از تايباد به تهران آمده و يک هفته است که در کوره آجرپزي کار مي کند. هر روز، دو نوبت؛ 6 صبح تا 12 ظهر، 3 بعدازظهر تا 7 غروب. «خانه پدرم که بودم کار نمي کردم. مي خوردم و مي خوابيدم. شوهرم گفت که بايد کار کنم چون زندگي نمي چرخد.»
شوهرش را دوست دارد. «اگر دوستش نداشتم که از خانواده ام نمي کندم بيايم اينجا توي غربت.» راست مي گويد. اگر دوستش نداشت که زير آفتاب دائمي که به مغزش مي تابيد، نمي ايستاد و خاک و شن را نفس نمي کشيد آن هم وقتي به ازاي 10 ساعت کار هيچ مزدي نمي گيرد چون سنش کمتر از سن قانوني است و هنوز بچه به حساب مي آيد.
از کار دست مي کشد و راهي خانه مي شود تا غذاي ظهر را آماده کند. «آبگوشت درست مي کنم. شوهرم آبگوشت دوست دارد. مي خورد و جان مي گيرد.» من در سربالايي ايستاده ام و او در گودي. دستم را دراز مي کنم. «دستم خاک خالي است. دستت خاکي مي شود.» دست کوچک و زمخت و زبرش را در دستم فشار مي دهم و او مرا از شيب شن نرم دنبال خود مي کشد. به دالان باريک و بي سقفي مي رويم که سمت راستش دره است و سمت چپش 15 در آبي رنگ و يعني 15 خانه. که هر خانه يک اتاق 4 ، 5 متري است براي يک خانواده. پارچه گلدار را از جلوي يکي از آن 15 در کنار مي زند و کليد مي چرخاند و نور و خاک، همزمان به تاريکي اتاق هجوم مي برند؛ اتاقي که بوي پياز و صابون و فرش نو مي دهد. مي گويد که هيچ يک از وسايلش را نياورده. کف اتاق يک فرش ماشيني پهن شده و گوشه يي يخچالي است و گوشه يي ديگر رختخواب هاي روي هم چيده شده. جلوي آينه قاب پلاستيکي که به ديوار آويزان است، مي ايستد و به آهستگي پارچه پيچيده دور سر و صورت را باز مي کند. خاک در هوا پرواز مي کند و به سرعت پارچه را به هم مي پيچد که خاک بيشتر از آن به هوا نرود. صورتي نحيف و کودکانه که حالا به لبخند نشسته از پشت دستمال و روسري پيدا مي شود. به موهاي نرم و سياه رنگش شانه يي مي کشد و پيراهن گلداري به تن مي کند.
- اسمت چه بود؟
- خاطره.
- گفتي چند سالت است؟
- 17 سال.
---
پشت پاسگاه نعمت آباد زمين به قد 70 هزار متر دهان باز کرده و 100 زن و مرد در آن گودال خاک و شن به قدر جان کندن از ساعت 3 نيمه شب کار مي کنند تا ظهر که دو ساعت استراحت دارند و دوباره کار مي کنند تا غروب. کارشان خشت زدن است. از خاک سياه که با آب مخلوط شده و ورز داده اند، بغل بغل برمي دارند و توي قالب چهارتايي مي ريزند و با يک تکه چوب سر قالب را صاف مي کنند و قالب را که وزنش به 20 کيلو هم مي رسد يک تقه مي زنند و روي داغي زمين خشت ها را رها مي کنند. اين کار هر روز آنها است. به ازاي هزار خشت که روي زمين چيده شده 8 هزار تومان مزد مي گيرند. فرقي نمي کند که يک خانواده با هم هزار خشت بزنند يا يک نفر از آن خانواده، هزار تا خشت زده باشد. مزد هزار خشت 8 هزار تومان است. بچه ها هم به حساب نمي آيند. چون قانون کار، کار کودکان کمتر از 15 سال را ممنوع کرده است. اما اگر ساناز 12 ساله خشت هايي را که پدرش زده از روي زمين جمع نکند چه کسي کمک خواهد بود آن هم بدون آنکه مزدي بخواهد؟ پدر مي گويد؛«مي داني ساناز يعني چه؟»
- نه.
- چرا تو حتماً مي داني.
- نه.
- ساناز يعني گل سرخ. همين گلي که دست ساناز است.
ساناز و مادر به پدر کمک مي کنند. هر دو خشت جمع مي کنند، دست هاي هردوشان هم ترک خورده و پينه بسته است. مادر- فاطمه- 30 ساله است. به غير از ساناز 5 بچه ديگر هم دارد که هيچ کدام مدرسه نمي روند.
- نان دادن 6 تا بچه سخت نيست؟
- از اين خانم بپرس.
يعني از فاطمه بپرسم که چرا 6 تا بچه آورده.
---
کار در کوره آجرپزي يک شغل فصلي است. 6 ماه هست و 6 ماه نيست. از اول فروردين تا آخر شهريور هست چون آفتاب است و باران و برف نيست. باران که بگيرد از اوايل پاييز، خشت زني تمام است. آن موقع وقت کوره است و خشت هايي که 6 ماه روي هم چيده شده، مي رود توي همان کوره هايي که از ميدان بهمن که راهي جاده ساوه بشوي، مي تواني هيکل ناموزون شان را ببيني که چطور در دل آسمان قد کشيده اند. کوره هايي که عمرشان حداقل 60 ، 70 سال است. حالا که کوره ها با گاز مي سوزند. تا 10 ، 15 سال قبل که سوخت کوره ها نفت بود همان دودکش هاي قدبلند، دوده مي گرفت و کارگر کوره آجرپزي بايد ماهي يک بار در آن قبر عمودي مي خزيد و 40 متر ارتفاع را کورمال بالا مي رفت که دوده پاک کند... از دور مکعب هاي زردرنگي مي بيني که همان آجرهاي پخته شده هستند. خشت هايي که در دماي 1200 درجه پخته شده و در انتظار مشتري است. کوره ها، ساختمان هاي يک طبقه يي است تودرتو که پر از دهليز است. هم الان که خاموش است گرما را در دل خودش حبس مي کند. سقف کوره سوراخ هاي کوچکي دارد به اندازه يک نعلبکي. راهي براي خروج گاز کوره. و سقف کوره گل و خاک تفتيده است و کارگرهاي کوره پزي، کتري آب جوش و قابلمه غذايشان را روي همان سوراخ مي گذارند تا جوش بيايد و بپزد. چند سال پيش هم سقف يکي از کوره ها که ترک دار بود و سست شده بود، فرو ريخت و کارگر روي سقف، افتاد توي دل آتش. مي گفتند که تقصير کارفرما بوده که نديده سقف چطور شکم داده و بايد سقف را تعمير مي کرد... کارگرهاي کوره پزخانه اگر خانوادگي کار کنند، مي توانند روزي 5 هزار تا خشت بزنند. يعني روزي 40 هزار تومان، يعني ماهي يک ميليون تومان. خيلي ثروتمندند؟ آره. به خصوص وقتي يادشان بيفتد که 6 ماه از سال هيچ درآمدي ندارند و معلوم هم نيست که براي سال بعد، کوره دار صدايشان کند. شهريور که تمام مي شود، اتاق 4 ، 5 متري را خالي مي کنند و اسباب حقير و ناچيزشان را به دوش مي کشند و راهي روستا مي شوند. شش ماه انتظار و شمردن روزها که دم دماي اسفند، دوباره از کار وعده بگيرند و مطمئن باشند که براي شش ماه بعدشان خرج نان دارند... صاحب کوره پزي، به نظر آدم بدي نيست. يک جورهايي باهاشان همدردي مي کند. پيرمرد 40 سال است که کوره پزي دارد و بيمه هم نيست و بازنشستگي هم ندارد و به تمام راه و روش هاي خشت زني و آجرپزي آشنا است؛ «بدبختند. اگر بدبخت نبودند که سراغ اين کار نمي آمدند. چه کاري؟ از صبح تا شب گل و خاک را مشت کني و قالب بگيري. با 5 ، 6 سر عائله توي چهار متر جا بخوري و بخوابي و از کله سحر تا بوق سگ جان بکني براي چقدر مزد؟ براي چه اميدي؟ بازرس وزارت کار مي آيد و مي گويد اگر کارگر نداري مي تواني تا 40 نفر کارگر افغاني بگيري. مي گويم پدر من، هموطن خودم بيکار و گرسنه مانده، بروم افغاني بياورم؟ اينها هم خوب و بد دارند. آنها از من خوش شان نيايد، من از آنها خوشم نيايد سال بعد کار تعطيل است. اما آن که کاري باشد پول ايام بيکاري اش را هم مي دهم که مطمئن باشم مال خودم است. الان هم 100 تا کارگر کاري دارم.» 100 نفري که آخر تابستان 35 تن خشت تحويل مي دهند.
---
غبار خاک که به صورت مي نشيند مثل زالو هرچه نم به دهانت باشد مي مکد و ناهيد، از صبح که خشت زني را شروع مي کند يک تکه قره قروت هم به دهانش مي اندازد که تا ظهر دهانش نخشکد. ناهيد 20ساله است و دو سال است که خشت مي زند. با دست هايش کوت گل را بغل مي زند و توي قالب مي اندازد و با چوب سر قالب را صاف مي کند و برادرش با يک قالب خالي مي آيد و ناهيد قالب بعدي را پر مي کند.6 صبح تا 12 ظهر روي دو زانو مي نشيند. همه شان مي نشينند. «استخوان درد دارم. کمردرد. دست درد. همه جايم درد است. از رطوبت خاک و سنگيني گل و خستگي و بدبختي.»
بالاي دره که مي ايستم، اندام هاي کوچک و نحيفي که دور سر و صورت شان پارچه پيچيده اند در گل و خاک و شن دولا و راست مي شوند و روي زمين چمباتمه مي زنند و آفتاب به سرشان مي تابد. آن کورسوي رنگ قرمزي که محو و کمرنگ، چشمک مي زند شاخه گلي است که اعضاي انجمن حمايت از حقوق کودکان به پاس روز کارگر تقديم شان کرده است. کوره پزدار مي گفت؛ «شما اولين کساني بوديد که به اين کارگرها گل داديد. تا به حال يک نفر از همين وزارت کار نيامد بگويد حاجي بيا با هم کمک کنيم دردي از اين بدبخت ها حل شود. من بهشان اتاق مي دهم. يخچال مي دهم. بيمه شان مي کنم، بچه شان را مدرسه مي فرستم اما تمام کارهاي من براي 6 ماه است. باقي چي؟ بقيه سال را چطور زندگي کنند؟»
---
از همه شان که نه، حداقل از نصف شان پرسيدم.
- از اين زندگي راضي هستي؟
- نه. اين زندگي نيست.
راست مي گويند؟ زندگي که شب و صبحش معلوم نيست. خوشي و ناخوشي اش، بودن و نبودنش. پولي که مي گيرند فقط بابت طي کردن يک روز اضافه تر است. اين هم حکايت آنهاست ديگر...
عرفان و عشق و اشراق
فردوس حاجيان*
سلام بر پدر و سلام بر مادر که مرا از عالم پاک به عالم خاک آوردند و درود خداوند بر معلم که مرا از عالم خاک به عالم پاک مي برد.
المويد في الدين شيرازي از متفکران نامي اسماعيليه مي گويد؛ «خداوند امثال و ممثولات را خلق کرد. پس جسم انسان مثل است و نفس او ممثول. و دنيا مثل است و آخرت ممثول. اين همه آثاري که خداي بزرگ آفريد و مايه قوام حيات قرار داد چون خورشيد و ماه و ستارگان، به منزله امثالي هستند که قواي باطني آنها که در مصنوعات اثر مي کنند ممثول آن امثال اند.» با اين تعبير هر نشانه و پديده يي در عالم حس و شهادت مثالي از آن نشانه و پديده در عالم معقول و ملکوت است. دنيا با تمام ويژگي و زيبايي هايش سرشار از رمز، علامت، نشانه و تمثيل است و نگاه واقع گرايي نمي تواند انسان را به درک درستي از شخصيت ها، مکان ها و حوادث مطرح شده در اين عالم پر راز و رمز برساند زيرا با تجربه هاي عادي زندگي بشري همخوان نيستند و زبان رمزآميز آنها که با منطق عقلي نمي خواند فهم آن را براي مخاطب عام مشکل کرده است. از ديدگاه شيخ اشراق انسان از دو چيز آفريده شده است؛ يکي کالبد ظاهري که بدان تن گويند و ديگري معني باطن که آن را نفس يا روح و دل مي نامند و تاکيد بر اينکه حقيقت انسان همين معني باطن يا نفس اوست. حقيقت انسان يا همان باطن و نفس او از عالم ملکوت است و انسان ذاتاً مشتاق پيوستن به اصل ملکوتي خويش است اما تعلقات دنيوي و قفس تن مانع او در اين سير و سلوک است. بايد از تعلقات دنيوي بريد تا نفس از انوار و لذت هاي روحاني و کسب فيض از ملکوت اعلا نائل شود. زهد و رياضت عارفانه وسيله يي است تا با پيوستن به عالم فرشتگان، نفس بتواند کسب معرفت کند.
با اين تعبير انسان بايد باور کند روح و نفس اصلي آسماني دارد که در قفس تن و چاه جهان زنداني است. با اين خودشناسي، او در جهان خاکي احساس غربت مي کند و مشتاقانه خواهان واصل شدن به اصل ملکوتي خويش است.
از زماني که از عالم پاک به عالم خاک مي آيد داراي روح جمادي است يعني جوهر حياتي که به جماد هستي مي بخشد و ضامن حرکت تکاملي اوست اگر به معرفت برسد داراي روح نباتي مي شود و نهايتاً با رياضت و تقوا روح ملکوتي در او پديدار مي شود. روحي با منشاء آسماني که به زمين نزول مي کند تا به روح بشري بپيوندد و «خود» انسان را تشکيل دهد. انسان سرگشته و اسير در خاک زماني که به معرفت نرسد روح ملکوتي در او پديدار نمي شود و طعم زيباي عارفانه هاي عالم راز و عالم معقول را نمي چشد. او اسير و سرگردان در قفس تن زنداني مي شود و در حسرت بازگشت به عالم پاک مي ماند. اين انسان خاکي براي رفتن به عالم پاکي نيازمند بريدن از قوه شهويه، غضبيه و نفس اماره است تا بتواند با عبور از نفس لوامه به نفس مطمئنه برسد.
در ايده مثل، افلاطون به دو عالم محسوس و معقول معتقد است. عالم معقول حوزه عقل نفس و ملکوت است و عالم محسوس جايگاه اجسام و اجرام مادي است. هر آنچه در عالم محسوس وجود دارد، سايه هايي از حقايق ناديدني و تغييرناپذير عالم معقول است و عالم جسماني، نقشي از جهان ايده ها است. افلاطون به قدمت نفس معتقد است که بعد از حدوث تن به زندان در مي آيد تا پس از مرگ باز از قالب تن رها گشته به عالم معقول بازگردد. شيخ اشراق سهروردي نيز خلافت معنوي زمين را لايق حکيمي مي داند که هم در حکمت ذوقي و هم در حکمت بحثي سرآمد روزگار باشد و از او به نام «قطب» ياد مي کند و او نشر دانش، دادگستري و فضيلت مي کند و دوران روشنايي پديدار مي شود و اگر زمين خالي از چنين حکيمي شود دوران تاريکي، جهل و سياهي است. هستي از نقطه نظر فلسفه اشراق نور مجردي است که از اصل نورالانوار ساطع شده و عالم را فرا مي گيرد. غزالي عارفان راسخ را تنها واصلان علم الهي مي شمارد و مي گويد نور حق همان خداوند متعال است. و از طرفي ديگر فيلسوفان، حکيمان و پهلواناني چون کيومرث، فريدون، کيخسرو، فيثاغورث، افلاطون، ذوالنون مصري، ابوسهل تستري، بايزيد بسطامي، حلاج و ابوالحسن خرقاني را عاشقانه مي ستايد و مي گويد؛ اي درويش عالم دو چيز است؛ نور و ظلمت، يعني درياي نور است و درياي ظلمت. اين دو دريا در هم آميخته اند. نور را از ظلمت جدا مي بايد کرد تا صفات نور ظاهر شوند...
هان اي عارف راسخ، اي معلم بيدار من، مرا با نورالانوار آشنا کن. کمکم کن تا لايه هاي ظلمت و سياهي را کنار زنم و چشمانم به نور بصيرت آشنا شود.
اي افلاطون من دستم را بگير تا سايه هاي خيال و واقعيت را کنار زنم و از قالب حدوث تن رها شوم و قدمت نفس معقول خود را بشناسم.
اي «امام متأله» من که خلافت معنوي زمين در دست توست مرا با دانش، دادگستري و فضيلت آشنا کن تا تاريکي، جهل و سياهي را از خود دورکنم.
اي سيد، اي سرور، اي قطب به مصداق تفسير اشراقي «الله نورالسموات والارض» مرا با نور، روشنايي و آتش آشنا کن تا مظهر نورانيت خدا را بشناسم. تداوم اسطوره ها و کهن نمونه ها را درک کنم.
درک کنم گذشته ام را، ميراثم را، آيين و سنن اخلاقي ام را. درک کنم هويتم را، که پدرانم، که اجدادم نورالانوار را مي پرستيدند که من داراي تمدن اصيل چند هزار ساله ام که در اين تمدن کيومرث، فريدون، کيخسرو، جاماسپ و... آتش پرست نبودند و آتش را خليفه خدا روي زمين و برادر نور مي دانستند. که درک کنم «فروهرهاي» جاويد قبل از خلقت کالبد انسان موجودند و در موطن خود يعني جهان مينوي و عالم بالا باقي اند و پس از اينکه کالبد آدمي به خود شکل گرفت فروهر در کالبد وي دميده مي شود و اين معني در تمام خلقت آدم در قرآن نيز آمده است که فرمود؛«ثم ان شاناها خلقاً آخر»... اي معلم اشراقي من، دستم بگير، راهنمايم باش اي قطب، من تشنه يک جرعه «بايزيدم» که شک ام يقينم باشد، من تشنه يک جرعه «حلاجم» تا «اناالحق» گويان خداگونه شدن را در اشرف مخلوقات بودنم به تماشا بنشينم. اي «ذوالنون مصري من»، «اي ابوالحسن خرقاني»، من، مرا از عالم خاک به عالم پاک ببر تا همنشين ملائک شوم. تا در مسير سلسله طولي فرشتگان معروف به امهات با فرشته نزديک به نورالانوار، نورالاعظم همنشين شوم.
من اسير تن و اسير نفسم، دستم بگير و مرا از قوه شهويه، غضبيه و نفس اماره نجاتم ده و به سوي نفس مطمئنه رهنمونم کن. من تشنه يک جرعه فضيلتم؛ در من چراغ فضيلت را روشن کن تا صفتي خدايي در من بيدار شود و از طريق عمل به اخلاق اصيل مورد تاييد الهي واقع شوم.
تا رمزها را بگشايم- اسير رنگ و ظاهر نشوم- عشق، حسن و حزن را بشناسم و بدانم عشق از عشقه است و جمله نام هاي حسن يکي جمال است يکي کمال که «ان الله جميل يحب الجمال» که بدانم محبت چون به غايت رسد آن را عشق خوانند و گويند «العشق محبه مفرطه» و عشق خاص تر از محبت است زيرا همه عشقي محبت است اما همه محبت عشق نباشد و بدانم محبت خاص تر از معرفت است زيرا همه محبتي معرفت است اما همه معرفتي محبت نباشد. پس مي خواهم به عالم معرفت برسم چرا که شناخت (معرفت)، پله اول است و مرا به عشقه رهنمون مي کند. و يافتم عشقه همان گياهي است که در باغ پديد آيد در بن درخت. اول بيخ در زمين سخت کند. پس سر برآرد و خود را در درخت مي پيچد و همچنان مي رود تا جمله درخت را فراگيرد و چنانش در شکنجه کند که نم در ميان درخت نماند و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت مي رسد به تاراج مي برد تا آنکه درخت خشک شود. آنگاه که خشکيده شوم عاشق مي شوم و مهر در وجودم خانه مي کند- روح ملکوتي در من بيدار مي شود- به نورالانوار مي رسم و با ملائک همنشين خواهم شد.
* معلم برگزيده يونسکو و عضو هيات علمي دانشگاه
کودکاني بدون سايه قانون
محبوبه حسين زاده
هر روز از اولين ساعات شروع به کار مترو، با قيافه يي خواب آلود و در حالي که مرغ عشق کوچکي را در جيب شلوار يا آستين کاپشن کهنه اش پنهان کرده است وارد واگن مخصوص بانوان مترو مي شود. نامش خليل است و از زماني که پسري حدوداً چهارساله بود تا الان که هفت ساله شده است در همين واگن فال مي فروشد. هر روز از متروي شوش تا ميرداماد از ساعت هشت صبح تا هشت شب. وقتي چهارساله بود شايد بازار کسب و کارش پررونق تر بود چون زنان زيادي از سر دلسوزي در صبح هاي سرد زمستان با ديدن قيافه خواب آلود خليل، دل شان از اين همه فقر به رحم مي آمد. حالا ديگر خليل بزرگ تر شده است هرچند هنوز خيلي خوب صحبت نمي کند. شايد تنها تغييري که در اين سال ها در زندگي او حاصل شده تغيير رنگ مرغ عشق هايي است که به آرامي از جيب شلوارش آنها را درمي آورد تا از دسته فال همراهش، برگه يي بردارند و به مشتريان بدهند.
وقتي از مترو خارج مي شوم، او را مي بينم که بر آخرين پله مترو نشسته است با بساط کوچکي از چند بسته بيسکويت. گوشه پيراهنش را روي بيسکويت ها انداخته تا از رگبار گذراي باران بهاري در امان باشند. تا کنارش مي نشينم، گوشه روسري اش را کمي بالاتر مي کشد. تا کلاس سوم دبستان درس خوانده و الان چندماهي است که همين گوشه دنج را براي دستفروشي انتخاب کرده است. مي گويد تا کلاس سوم ابتدايي درس خوانده است ولي از پارسال مجبور به ترک تحصيل شده است؛ «پدرم پيک موتوري بود. پارسال تصادف کرد و پاهاش شکست. چندبار عملش کردند و توي پاهاش ميله گذاشتند ولي هنوز نمي تونه خوب راه بره.» پرسيدن از بيمه بودن پدرش شايد سوال بيجايي بود؛ «نه، بيمه نداشت. چهارميليون تومان خرج بيمارستانش شد. هر چي داشتيم فروختيم. الان هم نمي تونه ديگه کار کنه.»
تا قبل از اينکه پدرت دچار مشکل شود، کار مي کردي؟ مي گويد؛ «نه، بابام حتي نمي گذاشت تا سرکوچه بريم. فقط مي رفتيم مدرسه و مي اومديم خونه. ولي حالا که نمي تونه کار کنه ما هم مجبور شديم درس رو ول کنيم. هر روز با متروي شوش ميام اينجا. دوتا ديگه از خواهر و برادرهام هم همين نزديکي ها کار مي کنند.»
چند قدم آن سوتر بايد از پل عابر پياده بگذرم. دختر هشت ساله لب شکري تمام روزهاي سرد زمستان و روزهاي گرم تابستان يک سال گذشته که از اين مسير عبور مي کنم، روي پل نشسته است. بسته هاي رنگي دستمال کاغذي مي فروشد که داخل هر کدام شان يک فال حافظ گذاشته شده است. هر بار که از کنارش مي گذرم، مي گويد؛ «سلام خاله.» يک بار از او مي پرسم؛ تو مدرسه نميري؟ «من افغاني ام خاله.»
نرسيده به کوچه روزنامه، پسري 10ساله، با دوبسته بزرگ اسکاچ بر دوش از کنارم مي گذرد. 10ساله است و سواد خواندن و نوشتن ندارد. مي گويم؛ تو چرا کار مي کني؟ «پس کي کار کنه؟» پدر و مادرت. «پدرم به رحمت خدا رفته. مادرم هم فلجه و نمي تونه کار کنه. خب بايد من کار کنم ديگه. کي بايد خرج خونه رو بده.» پنج خواهر و برادر هستند؛ «خواهرم که هشت سالشه ميره مدرسه. به برادرهام هرچي ميگم که درس بخونن حاضر نيستن برن مدرسه. ميگن پس چرا خودت درس نمي خوني؟ کار هم نمي کنن. هرچقدر هم بهشون ميگم اگه درس نمي خونين حداقل کار کنين، بهم گوش نميدن.»
...و کافي است که سر بچرخاني تا در هر گوشه يي از پياده روهاي اين شهر شلوغ آنان را ببيني و تازه اينها کودکاني هستند که جسارت بيشتري داشته اند و به رغم تمام خطرات احتمالي راهي خيابان هاي شهر شده اند و چه بسيارند کودکاني که يا در زيرزمين هاي تنگ و تاريک، روزي چندين و چندساعت کار مي کنند يا ساعت ها در گوشه خانه هايي که فقط نام خانه را بر خود حمل مي کنند، ساعت ها سبزي پاک مي کنند، قند خرد مي کنند، جعبه درست مي کنند يا به کار بسته بندي مشغولند. ساعت ها و ساعت ها کار مي کنند براي تامين حداقل نيازهاي زندگي خود و خانواده شان. روزهايي که بايد پشت نيمکت هاي مدرسه بگذرانند به کار مي گذرانند و ساعت هايي که بايد مشغول تفريح و بازي باشند باز هم کار مي کنند. اين در حالي است که طبق قانون کار ايران، کار کودکان زير 15سال ممنوع است هرچند همين موضوع بهانه يي شده براي اينکه اين کودکان به دور از چشم بازرسان وزارت کار و تامين اجتماعي با حداقل حقوق و بدون هيچ بيمه يي در محيط ها و کارگاه هاي نامناسب به کار گماشته شوند. از سوي ديگر بسياري از اين کودکان به دليل فقر مالي خانواده هايشان، از کار افتادن سرپرست خانواده و دلايلي از اين دست مجبور به اشتغال در سنين کودکي هستند اين در حالي است که طبق اصل 29 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران «برخورداري از تامين اجتماعي از نظر بازنشستگي، بيکاري، پيري، ازکارافتادگي، بي سرپرستي، در راه ماندگي، حوادث و سوانح، نياز به خدمات بهداشتي، درماني و مراقبت هاي پزشکي به صورت بيمه و غيره، حقي است همگاني و دولت موظف است طبق قوانين از محل درآمدهاي عمومي و درآمدهاي حاصل از مشارکت مردم، خدمات و حمايت هاي مالي فوق را براي يک يک افراد کشور تامين کند.»
بسياري از اين کودکان از تحصيل محروم مي مانند هرچند طبق اصل 30 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران؛ «دولت موظف است وسايل آموزش و پرورش رايگان را براي همه ملت تا پايان دوره متوسطه فراهم سازد» و بي سوادي آنان عاملي مي شود تا هرگز نتوانند از چرخه فقري که بالاجبار در آن گرفتار شده اند، رهايي يابند.
و کافي است که سر بگرداني تا در هر گوشه يي از پياده روهاي اين شهر شلوغ آنان را ببيني...
فرصت کودکي ندارند
زهرا بيگدلي
- چند سال داري؟
- هشت سال.
- چه کار مي کني؟
- کار سيخ.
کار سيخ ديگر چه کاري است؟ نمي دانستم، به اطرافيان نگاه مي کردم، به دوستاني که اعضاي هيات مديره خانه کودک بودند. من را هم به عنوان خبرنگار در جمعشان پذيرفته بودند. آنها بدون توجه به نگاه سرشار از تعجب من مي دانستند کار سيخ چيست.
- مي روي سيخ کباب مي فروشي؟ همراه پدرت؟
سرش را تکان داد، به اين معني که «بله».
«سيخ فروختن»، از جمله شغل هايي بود که من فقط در خانه کودک شوش شنيدم. کودکي را ديدم که خودش، مادر و پدرش از طريق فروش سيخ روزگار مي گذراندند.
خانه کودک شوش، از آن نهادهاي مدني است که تا سري به آنجا نزني مفهوم کودک کار را درک نمي کني.
براي هر کدام از ما پيش آمده سر چهارراه، يا نه اصلاً در خيابان که قدم مي زنيم، کودکي جلوي راهمان را مي گيرد که دسته گلي بخريم يا نه آدامس، فال و... هزار کالاي ريز و درشت ديگر.
اما وقتي وارد خانه کودک مي شوي و آنجا کودکان کار را مي بيني، انگار روي ديگر سکه يي آشنا برايت آشکار مي شود. روي دومي که به هيچ وجه آشنا نيست.
کودکان دروازه غار که به خاطر کمک به خانواده عادت کرده اند کاري داشته باشند در خانه کودک شوش را مي زنند و بدون اجازه وارد مي شوند. انگار وارد خانه يي امن مي شوند. با تمام اتاق ها و امکانات نه چندان کامل اين ساختمان قديمي که حالا در حال فروريزي است، آشنا هستند. توي حياط مي دوند و مي دانند اينجا آقا مجيد يا آقا جاويدي هست که حرف شان را گوش مي دهد. بدون رودربايستي خواسته خود را مي گويند؛ «براي خواهرم، دفتر مي خواهم. دفترش را بچه هاي مدرسه پاره کرده اند.»
البته دفتر، مداد و پاک کن تنها امکاني نيست که اينجا در اختيار بچه ها مي گذارند، اما همين دفتر هديه يي است که آنها را خوشحال مي کند.
کودکان کار در خانه کودک از نقش فروشنده يي دوره گرد خارج مي شوند. يکي از کودکان کار، اينجا نقاشي زبردست مي شود. نقاشي که مي گويند، نقاشي هايش را نشان يکي از استادان دانشگاه داده اند. استاد گفته نقاشي هاي اين کودک با نقاشي هاي شاگردان من برابري مي کند. اين دنياي استعداد در خانه کودک نمونه يي مي شود تا براي ديگران از او تعريف کنند، اعضاي هيات مديره خانه کودک هم از تمام روابط و ضوابط استفاده مي کنند تا او و نقاشي هايش به سرانجامي برسند. اما روابط و ضوابط آنها کافي نيست. پس کودک نقاش، با نقاشي هايش همچنان روزها به نقش فروشنده دوره گرد درمي آيد و احتمال اينکه روزي نقاش شود، کم است.
نشسته ايم در يکي از اتاق هاي خانه کودک که دلگير است، اما در هر صورت بهترين اتاق اين ساختمان است. افرادي که سال ها زحمت کشيده اند تا دنياهاي جديدي براي کودکان کار دروازه غار باز کنند فکر مي کنند با از دست دادن اين ساختمان زحمات شان از بين مي رود. دوباره در مي زنند. يکي ديگر از بچه هاي دروازه غار آمده. مي گويد درس مي خوانم. کتاب درسي اش را درآورده و از روي آن مي خواند. براي من و چند نفر ديگر که ميهمان اين جمع بوديم، درس خواندن کودک کار پديده يي عجيب است. اما همان که کار «سيخ» مي کرد، مي گفت؛«از مدرسه که مي آيم تا آخر شب مي روم کار مي کنم.»
يکي از اعضاي هيات مديره خانه کودک مي گويد؛«اين بچه ها نمي توانند به طور منظم بيايند خانه کودک. چون کودکان کار اسير روزمرگي هستند. کار روزانه است که به اين کودکان ديکته مي کند کي و کجا بروند؟»
نمي توانم، حرف هاي او را قبول کنم. اين کودکان برنامه زندگي دارند. مي دانند هر روز بايد کار کنند و آنها که خوش شانس ترند، مي دانند ساعاتي را بايد در مدرسه بگذرانند و ساعاتي را در خيابان. آنها تنها نمي توانند مرتب به خانه کودک بيايند. زندگي به آنها فرصت کودکي کردن نمي دهد. کودکي براي کودکان کار تنها زماني است که به خانه کودک مي آيند. اين فرصت براي آنها ناياب است. ساختمان خانه کودک که حالا گودالي عميق جلوي آن باز شده خانه امني است که کودکان کار هروقت بتوانند خود را به آن مي رسانند. ساختماني که شايد تا چند روز ديگر نباشد. _________________
دیدگاه خوب مردم ، بهترین پشتیبان برگزیدگان است . ارد بزرگ
Good point of view of people is the best patron of chosen men . Great Orod
ايجاد50 هزار نفر ظرفيت اردوگاهي براي معتادان بي خانمان
دبير کل ستاد مبارزه با مواد مخدر گفت؛ براي نگهداري50 هزار معتاد ولگرد بي خانمان ظرفيت اردوگاهي فراهم کرديم ولي فقط توانستيم 20 هزار معتاد رها شده را در کشور شناسايي کنيم.
اسماعيل احمدي مقدم در گفت وگو با فارس افزود؛ سال گذشته با اجراي طرح نجات براي جمع آوري معتادان رهاشده و ولگرد که در واقع معتادان تابلوي تزريقي و پرخطر هستند، ظرفيت لازم را براي اقامت اجباري معتاداني که تحت پوشش هيچ کس نيستند، فراهم کرديم. وي گفت؛ در صورتي که اين معتادان تحت پوشش هيچ کسي نباشند و زير پوشش درمان نروند به اقامتگاه ها يا اردوگاه هاي درمان اجباري فرستاده مي شوند. وي ادامه داد؛ طرح نجات به منظور جمع آوري اين دسته از معتادان امسال هم ادامه دارد. دوره اقامت معتادان در اردوگاه ها و اقامتگاه هاي اجباري سه ماه است که چهار فاز دارد. اکنون هم اگر معتاد پرخطر ولگردي پيدا کنيم به اين اردوگاه ها مي فرستيم اما در مجموع تعداد اين معتادان کاهش پيدا کرده و به سختي مي توانيم معتاد ديگري پيدا کنيم.
احمدي مقدم گفت؛ تلاش ما اين است که در نهايت اين معتادان را نيز به دامن خانواده بازگردانيم و پس از يک دوره اقامت سه ماهه چون در اين مدت وابستگي به مواد از بين نمي رود بايد اين افراد پس از خروج از مراکز نگهداري موقت به مراکز درمان اعتياد منتقل شوند. _________________
دیدگاه خوب مردم ، بهترین پشتیبان برگزیدگان است . ارد بزرگ
Good point of view of people is the best patron of chosen men . Great Orod
You cannot post new topics in this forum You cannot reply to topics in this forum You cannot edit your posts in this forum You cannot delete your posts in this forum You cannot vote in polls in this forum You cannot attach files in this forum You cannot download files in this forum