Posted: Mon May 05, 2008 12:15 am Post subject: ژازه طباطبايي
ژازه طباطبايي
مردي که از آهن فرم مي گرفت
محمدابراهيم جعفري
کشتي چو به درياي روان مي گذرد/ مي پندارد که نيستان مي گذرد
ما مي گذريم از جهان در همه حال/ مي پنداريم کاين جهان مي گذرد
مولانا
گفت؛ «نمي دانم چرا اغلب از رفته ها چنين بي پروا و گاه بي حساب تعريف و تمجيد و قدرداني مي کنند و از نرفته ها، نه،؟»
گفتم براي اينکه قدرداني از رفته ها آن هم در دنياي مه آلود هنر مسووليتي ايجاد نمي کند و مهم تر از آن هيچ زنده يادي توقع اش افزون تر از پيش نمي شود و روي سنگ مزار هر هنرمندي هر درجه يا عنواني را بنويسي اعتراضي نمي شنوي. لحظه لحظه مهرباني و همدلي است. افسوس که اين همدلي ناگزير، بين تو و زنده ياد هميشه يکطرفه است وگرنه دوستي که با تو همدلي مي کند تو را مي سازد.
شهريارا اگر آيين محبت باشد/ چه حياتي و چه دنياي بهشت آگيني
يادداشت کوتاهي از من در اولين روز خبر درگذشت زنده ياد ژازه طباطبايي با عنوان «مزاحم سال بالايي ها نشويم» در روزنامه اعتماد چاپ شده بود. در همان صفحه يادداشتي کوتاه تر از خسرو سينايي خواندم، گويي آنچه را که در روزهاي آخر در جان و دل ژازه مي گذشته است بر من روشن شد. خسرو پس از اظهار تالمي عميق در آن شرايط نوشته بود در موقعيتي نيست که بتواند اين باغ توفان زده زندگي هنري اش با ژازه را سامان دهد و بخشي از آنچه را که در کوچه پس کوچه هاي پاييز ناگفته گذاشته است، بنويسد. اما از همه کساني که مي توانند و امکان دارند خواسته بود که مواظب تنها فرزند رشيد ژازه که تمامي عمر پرثمرش را در پايش ريخته است، باشند...،
باور کنيد من هم مثل شما از خاطرم گذشت، چرا من خبر نداشتم که ژازه چنين فرزند بزرگي دارد. خسرو سينايي به آثار ژازه نام تنها فرزند او را داده بود و بيننده حساس به خصوص اگر دست اندرکار زايشي مي بود بعد از ديدن فيلم «کوچه پاييز» در چنين احساسي با ژازه شريک مي شد. ژازه در اين فيلم به خصوص در جريان بحثي شديد که بين او با گيزلا، خسرو و مهدي احمدي در مي گيرد مرتب اظهارنظرهاي اطرافيانش را رد مي کند. او از جمله کساني بود که از نيروي عدم اطاعت، اطاعت مي کرد و چيزي که دلش را نمي لرزاند مقصد او نبود. ژازه دوست نداشت مثل گل مجسمه سازي حتي با مهرباني هم فرمي را که نمي خواست به خود بگيرد. او به ماده آهني فرم نمي داد بلکه از آهن فرم مي گرفت. قطعاتي را که هرگز در زندگي معمولي به درد نمي خورند گير مي آورد و با بدبختي به هم جوش مي داد و آنها را به کام هم مي نشاند و آنقدر در کارگاهش نگاهشان مي داشت و با آنها زندگي مي کرد تا سر از کارشان درمي آورد. و لااقل مي فهميد دلشان مي خواهد با کدام مجسمه ديگر همراه و همنشين باشند. او اگر توان داشت با بعضي از دوستان و آشنايانش هم چنين مي کرد. او به جز جمله اول اين سروده من، بقيه را دوست داشت. نه اينکه دلش را مي لرزاند، بلکه گويي چيزي از زندگي خود را در آن مي ديد (روزگار خوبي دارم، قفسم را/ در باغ ياد تو آويخته ام/ بر شاخه يي مبهم./ وضوح آفت شور و شوق است) فکر نمي کنم هيچ کس مثل خسرو سينايي که دوستي اش را از شاگردي او شروع کرده و سال هاي سال فرزندان خسرو او را عموي خود مي دانستند، بتواند صفحات خيال ژازه را ورق بزند اما اين صفحات گاهي چنان پر از اجق وجق و به هم چسبيده اند که گويي با آهن جوش خورده اند و خود ژازه هم نمي توانست آنها را از هم باز کند. چند روز پيش فيلم کوتاه شرح حال را که سال 47 ساخته شده است و بعد از انقلاب هر سال چند بار من به بهانه جلسات درس آشنايي با رشته هاي هنر معاصر آن را در سالني از سالن هاي دانشگاه هنر همراه با دانشجويان مي بينم بار ديگر تماشا کردم. در اين فيلم زيباترين مجسمه هاي ژازه با کمک خسرو سينايي، يک کبوتر و صداهاي ژازه و ديگر دوستان هم دلشان موفق به خلق ماجراي پرابهامي مي شوند که تا جهان باقي است، مانند غزلي جادويي مي توان با ديدن آن فال گرفت. من به تمام کساني که در زمان حيات ژازه اين فيلم را ديده اند پيشنهاد مي کنم با توجهي دروني يک بار ديگر در اين فيلم همراه با کبوتر سفيد از مجسمه هاي ژازه تباتبايي* ديدن کنند. به نظر من اين فيلم که حاصل همدلي و همراهي خسرو سينايي و ژازه طباطبايي راهنماي خوبي براي معمار هنرمندي است که داوطلب طراحي (يک موزه تئاتر) براي کارهاي ژازه خواهد شد؛ موزه يي که در آن همه آرزوهاي ژازه به ثمر خواهد رسيد. آرزوي اينکه موزه بايد فضايي فرهنگي- هنري باشد با برنامه هايي زنده و روزانه که کوچک و بزرگ براي ديدن و شرکت کردن در جريان خلاق آن بي قراري مي کنند و هدف اصلي موزه ضمن بالا بردن سطح فرهنگ مردم، کشف گوهر خلاقيت، شناساندن اين گوهر به مردم ايران و جهان و نگهداري اين گوهر براي آيندگان باشد؛ موزه يي که مثل باغي در بهار هر روز که همراه با همسر و بچه هايت به آن سر بزني گلي خلاق بر شاخي روييده باشد. خدا را شکر که توانستم اين يادداشت کوتاه درباره ژازه را آن گونه که روح شاد ژازه مي خواست بي گفت وگو از جريان غم انگيز روزهاي آخرش به پايان رسانم؛ روح شادي که حضورش را در آخرين پلان فيلم «کوچه پاييز» مي بينيم پيش از آنکه به پيشاني شاعر و عاشق کنار دستش، از شوق بوسه يي بزند. روحش شاد و باغ هاي خاطره اش آباد باد.
* نام طباطبايي به احترام امضايش در اينجاي نوشته تباتبايي نوشته شده است. _________________ ماهي و مهمان دو روز اول خوب هستند ، از روز سوم بو مي گيرند . اسپانيولي
You cannot post new topics in this forum You cannot reply to topics in this forum You cannot edit your posts in this forum You cannot delete your posts in this forum You cannot vote in polls in this forum You cannot attach files in this forum You cannot download files in this forum