HABIB 100000


Joined: 15 Apr 2008 Posts: 530
|
Posted: Sun May 04, 2008 11:34 pm Post subject: عشقي...سروش صحت |
|
|
عشقي
سروش صحت
دختر جواني عقب تاکسي نشسته بود و کتاب مي خواند. خانم 50 ، 60 ساله يي که کنارش نشسته بود، پرسيد؛ «داستانه؟» دختر گفت؛ «بله.» زن پرسيد؛ «عشقيه؟» دختر گفت؛ «نخير.» راننده که هم سن و سال زن بود، گفت؛ «داستان ها همه عشقي ان». دختر گفت؛ «ولي اين داستان عشقي نيست.» راننده گفت؛ «حالا شما تا تهش بخون، تموم که بشه مي فهمي اين هم عشقي بوده.» مردي که چند تا لوله فلزي دستش بود، گفت؛ «تو اين دنيا همه چي عشقيه. داستان و غيرداستان نداره. نبايد سخت گرفت همه چي عشقيه.» راننده گفت؛ «عشق با عشقي فرق داره.» مرد گفت؛ «عشق هم عشقيه.» کسي حرفي نزد. مرد ادامه داد؛ «يه دختري بود که من بدجوري عاشقش بودم ولي رفت با يکي ديگه عروسي کرد... دو سال هم طول نکشيد، يه ماه پيش از يارو جدا شد. حالا مادر دختره پيغام داده اگه مي خوام برم خواستگاري دخترش.» دختري که کتاب مي خواند، پرسيد؛ «ديگه دوستش ندارين؟» مرد گفت؛ «چرا هنوز خيلي دوستش دارم.» دختر گفت؛ «خب ديگه، پس خوب شد.» مرد گفت؛ «نه، من الان پسرم دو ماهشه.» همان موقع ماشين کناري مان به ماشين جلويي اش زد. راننده ماشين جلويي پياده شد، نگاهي کرد به طرف ماشين عقبي رفت و آنچنان با مشت به صورت راننده اش کوبيد که صورت راننده پر از خون شد. مردي که جلو نشسته بود، گفت؛ «ديدين؟» _________________ ماهي و مهمان دو روز اول خوب هستند ، از روز سوم بو مي گيرند . اسپانيولي |
|