Posted: Sat May 03, 2008 6:57 am Post subject: سبک کافکا تقليدناپذير است
گفت وگو با علي اصغر حداد به بهانه انتشار ترجمه «محاکمه»
سبک کافکا تقليدناپذير است
علي شروقي
ترجمه «علي اصغر حداد» از «محاکمه» کافکا، که توسط نشر ماهي منتشر شده نخستين اتفاق مهم سال جديد در زمينه انتشار رمان خارجي بوده است. پيش از اين هرچند ترجمه هاي ديگري هم از «محاکمه» منتشر شده بود اما ترجمه «علي اصغر حداد»، نخستين ترجمه يي است که اساس آن متن آلماني اين رمان بوده است. همان طور که ترجمه او از ديگر آثار داستاني «کافکا» که يک بار به صورت گزيده يي در دو جلد توسط نشر تجربه، با عنوان هاي «داستان هاي پس از مرگ» و «داستان هاي پيش از مرگ» و بار ديگر به صورتي کامل تر توسط نشر ماهي منتشر شد، براي اولين بار امکان خواندن مجموعه يي از آثار «کافکا» را فراهم کرد که نه پس از گذر از يک زبان ديگر که مستقيم از زبان آلماني به فارسي برگردانده شده بود. هرچند پيش از آن هم برخي آثار «کافکا» به صورت پراکنده و البته يک بار هم مجموعه «پزشک دهکده»اش توسط «فرامرز بهزاد» از آلماني به فارسي ترجمه شده بود. اما جز ترجمه «بهزاد» که سال ها از انتشار آن مي گذرد و ترجمه هاي پراکنده ديگر، «کافکا» هميشه بعد از گذر از يک زبان ديگر به ادبيات ايران رسيده بود. گرچه نمي توان از ياد برد که ادبيات ايران نخستين شناخت خود از «کافکا» را مديون همان ترجمه هايي است که از زبان هايي غير از زبان آلماني صورت گرفته بود و به ويژه ترجمه «هدايت» از «مسخ» که «کافکا» را براي اولين بار به ادبيات ايران معرفي کرد. اما اکنون انتشار ترجمه هايي تازه و براساس متن اصلي از آثار «کافکا»، از جمله انتشار ترجمه «محاکمه»، امکاني است براي شناخت دقيق تر دنياي کافکا و سبک ادبي او.
محاکمه
فرانتس کافکا
ترجمه علي اصغر حداد
نشر ماهي
چاپ اول-1387
قيمت؛ 4000 تومان
-در برخي مقالات و نقدهايي که در مورد کافکا و آثار او نوشته شده، به طور خاص به ويژگي هاي نثر و نحوه نگارش کافکا، به عنوان يکي از ويژگي هاي مهم آثار او اشاره شده. ممکن است بفرماييد اصلي ترين ويژگي هاي نثر «کافکا» چيست که تا اين حد توجه برخي منتقدان او را به خود جلب کرده؟
نثر کافکا، به طور عام، نثري ساده و سرراست است و چم و خم هاي آنچناني ندارد. البته در نثر او، جمله در جمله خيلي زياد است. به اين شکل که در دل يک مطلب، مطالب ديگري را هم مي گنجاند. يعني بارها پيش مي آيد که ميان يک جمله پرانتزي باز مي کند و مطلب ديگري را مي گويد و باز همان جمله را ادامه مي دهد. به همين دليل در آثار کافکا، جمله هاي طولاني نسبتاً زياد است ولي با همه اينها نثر سرراست و شفافي دارد که به سادگي قابل فهم است. اما آن چيزي که احتمالاً دريافت نوشته هاي او را قدري مشکل تر مي کند، پيچيدگي مطلبي است که مي خواهد بيان کند. ولي در لحن و زبانش ويژگي خيلي خاصي که باعث پيچيدگي متن شود، وجود ندارد.
-يعني نثر کافکا، در ترجمه هم به راحتي قابل انتقال به زباني ديگر و در اينجا به طور خاص به زبان فارسي هست؟ اين را با توجه به مقاله يي مي پرسم که «کوندرا» در مورد ترجمه هاي فرانسوي آثار کافکا نوشته و در آن مقاله مثلاً به تکرارهايي اشاره کرده که در نثر کافکا اهميت داشته اند اما مترجمان فرانسوي آنها را ناديده گرفته اند. مي خواستم بدانم به نظرتان ترجمه فارسي آثار کافکا توانسته تا حد زيادي ويژگي نثر او را انتقال دهد؟
خب البته گهگاه ساختار و دستور زبان فارسي اجازه نمي دهد جمله ها صددرصد منطبق با زبان آلماني ترجمه شود. ولي نود درصد آن به همان صورت قابل پياده کردن در زبان فارسي هم هست و مي توانم بگويم زبان «کافکا» براي ترجمه شدن به زبان فارسي خيلي مشکل نيست. البته به هر حال هر ترجمه يي مشکلات خاص خودش را دارد ولي من از لحاظ زبان چيز ويژه يي در آثار کافکا نمي بينم که زبان فارسي نتواند آن را بيان کند.
-آيا نحوه نگارش کافکا در ادبيات آلماني زبان پيشينه يي قبل تر از او هم داشته يا سبکي که کافکا به آن مي نوشت، تماماً منحصر به خود او است؟
ببينيد، نحوه داستان نويسي کافکا را نبايد فقط در زبانش خلاصه کرد. بلکه زاويه ديد راوي، شيوه و تکنيک نوشتن (نه فقط تکنيک کلامي) و خود موضوعي که در آثار کافکا بيان مي شود کاملاً نو است و پيش از او نمونه يي به اين شکل نداشته ايم و به عبارتي بعد از او هم نداشته ايم. سبک کافکا سبک خاص خود او است و به گمان من عظمت کافکا هم بيش از هر چيز، به دليل همين سبک او است که سبک تقليدناپذيري هم هست. البته نويسندگان زيادي تحت تاثير کافکا قرار گرفته اند و سعي کرده اند به سبک او بنويسند ولي من واقعاً نمونه هايي شبيه آثار او سراغ ندارم.
-با توجه به اينکه کافکا چک بوده و سنت فرهنگي که در آن رشد کرده حتماً تفاوت هايي با سنت فرهنگي آلماني داشته است، اين تفاوت ها را چقدر مي توان در شکل گيري سبک او موثر دانست؟
اصلاً اين اشتباه است که ما فکر کنيم کافکا چون به زبان آلماني مي نوشته، پس نويسنده يي آلماني است. همان طور که يک امريکايي و يک انگليسي، هر دو به زبان انگليسي مي نويسند ولي دنيايشان کاملاً با يکديگر متفاوت است. اينکه زبان کافکا، زبان آلماني است نبايد باعث شود ما او را نويسنده يي آلماني بدانيم. کافکا در واقع نويسنده يي است که در حوزه ادبيات اتريش قرار مي گيرد و ادبيات اتريش هم ويژگي هاي خودش را دارد.
-چه ويژگي هايي؟
خب، اتريش، پيش از قرن بيستم يک امپراتوري عظيم بوده و تقريباً تمام شرق اروپا و بالکان در حوزه امپراتوري اتريش قرار مي گرفته و اين ملت هاي گوناگون شرق اروپا بده بستان زيادي با زبان و ادبيات آلماني داشته اند و تمام اينها روي هم، ادبيات اتريش را فراهم آورده اند؛ ادبياتي که رنگ و بوي گوناگوني دارد و در شکل گيري آن نه فقط يک روحيه که روحياتي گوناگون دخالت داشته اند و همين باعث شده ادبيات اتريش ويژگي هاي خاص خود را داشته باشد که از اين ويژگي ها مي توان به طنز خاص و هوشمندانه اين ادبيات و همچنين نقد خود که به صورت راديکال در اين ادبيات وجود دارد، اشاره کرد. اين عناصر را به نحو بارزي، مي توان در نوشته هاي کافکا هم ديد. زبان مادري کافکا، آلماني است ولي آلماني که در حوزه ادبيات اتريش قرار مي گيرد و پراگ هم که محل زندگي و سکونت کافکا بوده در قرن نوزدهم، جزء امپراتوري اتريش به شمار مي آمده و به اين مفهوم، آثار کافکا همان طور که گفتم ويژگي هاي خاص خود را دارد و در چارچوب ادبيات اتريش قرار مي گيرد.
-يعني ما در ديگر نويسندگان هم دوره کافکا هم که در چارچوب همين ادبيات اتريش قرار مي گرفته اند، مي توانيم برخي ويژگي هاي آثار او، مثلاً همين طنز را که به آن اشاره کرديد يا ويژگي هاي ديگر را که به همان سنت کلي ادبيات و فرهنگ اتريش برمي گردد، ببينيم؟
بله، مثلاً روبرت موزيل هم يکي از نمونه هاي ديگري است که به اين ادبيات تعلق دارد و ادبيات اتريش هنوز هم اين ويژگي ها را دارد. من در چند مقاله از جمله در مقدمه «مجموعه نامرئي» اين را مطرح کرده ام که ادبيات اتريش چند ويژگي دارد. مثلاً يکي از اين ويژگي ها برخورد با گذشته و دوران امپراتوري است. يعني دوراني که اتريش، کشوري با روحيه اشرافي بوده است. اين برخورد البته با برخورد ما با گذشته متفاوت است. در ايران، ما در برخورد با گذشته دور يعني دوران هخامنشيان و... به اين گذشته دور افتخار مي کنيم و در عوض گذشته نزديک و به ويژه دوران قاجار را به شدت مسخره و به آن حمله مي کنيم. من به درستي و نادرستي اين برخورد کاري ندارم. اما مي خواهم بگويم نقد ما از گذشته نزديک مان بيشتر به اين صورت است که پادشاهان و حاکمان مان را مسخره مي کنيم و مي گوييم آنها بي عرضه بودند که شرايط آن طور شد. ادبيات مدرن اتريش هم گذشته اش را به شدت نقد مي کند اما با اين تفاوت عمده که ادبيات مدرن اتريش فقط حاکمان را مسخره نمي کند و اصلاً خيلي با آنها سروکار ندارد بلکه شرايط اجتماعي و مردمي را نقد مي کند که اين شرايط را به وجود آورده اند. مثلاً يکي از نقدهايش متوجه اشرافيتي است که در اواخر قرن نوزدهم توخالي شده و تنها پوسته يي خارجي از آن باقي مانده بود. از اين لحاظ ادبيات مدرن اتريش رنگ و بوي انتقادآميز شديدي دارد. همچنين در ادبيات اتريش، خود زبان، يک سوژه ادبي است که اين را مثلاً در آثار پيتر هانتکه و به خصوص در نمايشنامه هايش به وضوح مي بينيد. مثل نمايشنامه «دشنام به تماشاگر» يا نمايشنامه هاي ديگر هانتکه.البته اين را هم بگويم که اين طنز شديد و هوشمندانه يي که ما در آثار «موزيل» و «هانتکه» و بسياري از نويسندگان ادبيات اتريش از جمله «کافکا» مي بينيم و به ويژه خود طنز «کافکا» چيزي است که در اروپا کمتر ديده شده و در ايران هم چنين طنزي مطلقاً ديده نشده. يکي از دلايلش هم شايد اين باشد که چون آثار کافکا معمولاً از زبان اصلي ترجمه نشده، طنز ويژه او هم در اين ترجمه ها نمود پيدا نکرده است.
-يکي از نويسندگان آلماني که به نظر مي رسد بر کافکا تاثير گذاشته «هاينريش فون کلايست» است. مثلاً در خود قصه بلند «ميشائيل کلهاس» که اخيراً هم آقاي حدادي آن را به همراه چند داستان ديگر فون کلايست به فارسي ترجمه کرد، همان دغدغه هايي را مي بينيم که برخي از آنها در آثار کافکا هم به شکلي ديگر نمود پيدا کرده است.
فون کلايست يکي از نوابغ ادبي آلمان است و تاثير زيادي بر نويسنده هاي بعد از خود گذاشته. کافکا هم به آثار فون کلايست و از جمله همين داستان «ميشائيل کلهاس» خيلي علاقه داشته و ظاهراً در جايي هم گفته که چندين بار اين اثر را خوانده است. اتفاقاً «گونتر آندرس»، مقايسه يي بين «ميشائيل کلهاس» و قهرمانان آثار کافکا انجام داده که در واقع، يک سر اين مقايسه آثار کافکا است و يک سرش «ميشائيل کلهاس» و يک سرش هم «دن کيشوت». چون ويژگي «دن کيشوت» اين است که مال زمانه خودش نيست بلکه مال زمانه يي است که گذشته، اما او به آن اعتقاد شديد دارد و مي خواهد در آن چارچوب زندگي کند.
و همين اعتقاد شديد و خلل ناپذيرش بيش از بيش به خواننده نشان مي دهد که آن دوره گذشته است. همان طور که «ميشائيل کلهاس» هم در زمانه يي دست به آن شورش مي زند که ديگر دوره اش گذشته است. قهرمان هاي کافکا هم، کم و بيش با زمانه خودشان ناهماهنگ هستند و به نظر « گونتر آندرس» از اين لحاظ «دن کيشوت»، «ميشائيل کلهاس» و قهرمانان «کافکا» با هم قابل مقايسه اند.
- نکته ديگر، يهودي بودن کافکا است. فکر مي کنيد اين يهودي بودن چقدر بر ادبيات کافکا تاثير گذاشته؟
خب، کافکا در خانواده يي يهودي به دنيا آمده بود و او را به اين مفهوم مي توان يهودي دانست. او به عنوان يک اقليت مذهبي در پراگ زندگي مي کرد و دغدغه بسيار مهم کافکا همين يهوديت است و شايد اصلاً بتوان گفت نود درصد آثارش راجع به مساله يهوديت و يهودي ها است. مثلاً در بسياري از داستان هاي کوتاهش مي بينيم که موضوعي که در نهايت مطرح مي شود مساله يهودي ها است. يا رمان «قصر»، مطلقاً به مسائل يهودي ها ربط دارد.
- نظرتان در مورد تفسيرهاي فلسفي که بر آثار کافکا نوشته شده، چيست؟ تفسيرهايي که کافکا را بيشتر به عنوان يک فيلسوف مطرح مي کنند تا نويسنده...
من زياد اهل فلسفه نيستم و علاقه زيادي هم ندارم که کافکا را به اصطلاح با مقولات فلسفي و... درآميزم. هرچند اين اتفاق زياد مي افتد، چون از يک سو آثار کافکا به گونه يي است که هر آدمي را قلقلک مي دهد که بنشيند و اين آثار را تفسير کند. ولي از سوي ديگر اين آثار اصلاً قابل تفسير نيستند. يعني آدم بايد در برخورد با اين آثار، حسي از آنها بگيرد. برخورد خود من با کافکا بيشتر به اين شکل است. همان طور که مثلاً ما وقتي به فرش زيباي ايراني دقت کنيم مي بينيم تمام عناصرش از طبيعت گرفته شده. ما گل و بلبل و باغ و... را در اين فرش مي بينيم. اما هيچ کس نمي پرسد، منظور سازنده اين فرش از بافتن آن چه بوده. ما اين فرش را مي بينيم و يک حس زيبايي شناسانه از آن مي گيريم و لذت مي بريم.به نظر من گاهي تلاش براي تفسير آثار کافکا از يک حدي فراتر مي رود و به هجو شبيه مي شود. به همين دليل خود من با آثار کافکا برخورد فلسفي ندارم و آنچه در او مي بينم، بيشتر حس هايي است که احياناً در خودم يا در محيط و اطرافيانم به آنها برخورد مي کنم و با آنها هم فقط به عنوان حس برخورد مي کنم نه به عنوان يک چيز قابل تفسير و بيان شدني. اين دقيقاً همان چيزي است که خود کافکا هم به آن اشاره کرده و من در مقدمه و موخره يي که بر همين ترجمه «محاکمه» نوشته ام چند نقل قول از خود کافکا آورده ام که در آنها دقيقاً همين موضوع را بيان کرده. از جمله آنجا که مي نويسد؛ «مدام مي کوشم چيزي بيان ناشدني را بيان کنم، چيزي توضيح ناپذير را توضيح بدهم، از چيزي بگويم که در استخوان ها دارم، چيزي که فقط در استخوان ها تجربه پذير است. چه بسا اين چيز در اصل همان ترسي است که گاهي درباه اش گفت و گو شد، ولي ترسي تسري يافته به همه چيز، ترس از بزرگ ترين و کوچک ترين، ترس، ترسي شديد از به زبان آوردن يک حرف. البته شايد اين ترس فقط ترس نيست، شايد چيزي است فراتر از هرچه که موجب ترس مي شود.»
- در ترجمه «محاکمه» يک متن خاص چاپ شده از اين رمان را مبنا قرار داديد يا چاپ ها و ويرايش هاي مختلفي از آن را کنار هم گذاشتيد و بعد از مقايسه و تطبيق آنها رمان را ترجمه کرديد؟
متني که براي ترجمه مبنا قرار گرفته، همان متن قديمي است که ماکس برود آن را ويرايش کرده. البته اخيراً پژوهشگران ديگري هم پيدا شده اند که متن کافکا را از نو ويرايش کرده اند و نقدهايي هم به ماکس برود دارند ولي هنوز متن استاندارد کافکا همان متني است که ماکس برود ويرايش کرده و اين ترجمه هم براساس ويرايش ماکس برود است.
- آن بخش ها هم که با عنوان «بخش هايي که نويسنده حذف کرده است» و «فصل هاي ناتمام» به طور جداگانه در اين ترجمه آمده، در همان ويرايش ماکس برود آمده بود؟
بله، چون کافکا فرصت بازنويسي بسياري از آثارش از جمله همين رمان «محاکمه» را نداشته و يک سري پاراگراف ها و بخش هايي هست که از دست نوشته کافکا حذف شده ولي در جايي ديگر وجود دارد که اينها در ويرايش ماکس برود به عنوان «ضمايم» در پايان کتاب آمده. ضمن اينکه، کتابي که من براساس آن، «محاکمه» را ترجمه کردم، چاپ سوم اين رمان بود و بنابراين سه پيشگفتار داشت که من هر سه پيشگفتار را هم در پايان کتاب آورده ام و خودم هم يک پيشگفتار و يک پس گفتار بر اين کتاب نوشته ام که بعضي مطالب را در آنها توضيح داده ام، از جمله اين را که کافکا شور دروني اش را روي کاغذ مي آورده و بهترين حالت برايش اين بوده که بنشيند و در يک نشست، اثرش را به پايان ببرد. مثلاً در داستان «حکم»، اين کار را کرده. «حکم» يک داستان بيست، سي صفحه يي است که کافکا يک شب تا صبح نشسته و آن را نوشته و در واقع اين نوع نوشتن که بنشيند و آن چيزي را که از درونش غليان مي کند بلافاصله روي کاغذ بياورد، ايده آلش بوده، ولي وقتي رمان مي نوشته، اين شدني نبوده که بنشيند و رمان را در يک نشست بنويسد، بنابراين در «محاکمه» براي اينکه رشته کلام از دستش در نرود بعد از اينکه فصل اول و آخر رمان برايش مشخص مي شود، تصميم مي گيرد هر بار که هر بخش از رمان در درونش غليان مي کند، همان بخش را در يک دفتر جداگانه مخصوص آن بخش بنويسد. بنابراين ممکن است بخش چهار را زودتر از بخش سه و بخش هشت را زودتر از بخش شش نوشته باشد. بنابراين، ده، دوازده دفتر بوده که کافکا هر کدام از بخش ها را در يکي از آنها مي نوشته و به همين دليل الان ويراستاران آثار کافکا سر ترتيب بخش ها و اينکه کدام بخش بايد زودتر بيايد بحث دارند. من در پس گفتار «محاکمه» توضيح داده ام که کافکا از لحاظ تکنيکي چگونه روي اين اثر کار مي کرده و از نظر روحي هم در همان پس گفتار اشاره کرده ام که کافکا نوشتن «محاکمه» را بعد از فسخ نامزدي اش با فليسه بائر شروع مي کند. بعد از فسخ نامزدي، کافکا تا مدتي چيزي نمي نوشته ولي پس از مدتي دوباره شوري در او ايجاد مي شود و باز هم به نوشتن رو مي آورد و خوشحال است که مي تواند بنويسد.
- به اختلاف ويراستاران بر سر ترتيب فصل هاي «محاکمه» اشاره کرديد. آيا نسخه ويرايش شده يي از اين رمان هست که از اين لحاظ با نسخه ماکس برود تفاوت زيادي داشته باشد؟
نه، تفاوت آنقدرها نيست، الان فقط سر يک فصل بحث است که فکر مي کنم فصل هشت باشد. ولي اين اختلاف نظر تا آن حد نبوده که کل رمان در ويرايش جديد زير و رو شده باشد. نهايتش اين است که جاي يک فصل عوض شده. در واقع، بيشتر بحث ها، سر تفسير آثار کافکا است.
- فيلمي را که اورسن ولز براساس «محاکمه» ساخته ديده ايد؟
بله اين فيلم را ديده ام. البته من زياد اهل سينما نيستم. ياد حرف دوستي مي افتم که يک بار به من گفت پيش ترها خيلي رمان مي خوانده ولي الان حس مي کند رمان ها سرش کلاه مي گذارند. يعني آن رابطه نهايي را با او برقرار نمي کنند. من هم همين حس را نسبت به سينما دارم. يعني فکر کنم سينما مرا راضي نمي کند. ولي دوستان ديگرم که هم کافکا را خوب مي شناسند و هم اهل سينما هستند از فيلم اورسن ولز خيلي تعريف مي کنند. خب، اورسن ولز هم يکي از غول هاي سينما است و کارش بد نيست ولي من «يوزف کا»ي فيلم «اورسن ولز» را با «يوزف کا»ي رمان کافکا، چندان منطبق نمي بينم و اين البته نظر شخصي من است و باز هم تاکيد مي کنم که زياد اهل سينما نيستم.
-بقيه رمان هاي کافکا را هم ترجمه مي کنيد؟
بله، الان مشغول ترجمه «قصر» هستم که دوسومش هم تمام شده و ترجمه اش تا نيمه هاي تابستان تمام مي شود و ترجمه قصر هم که تمام شود فعلاً پرونده ترجمه آثار داستاني کافکا را مي بندم.
-امريکا چطور... آن را ترجمه نمي کنيد؟
امريکا، بين آثار کافکا، از لحاظ ارزش ادبي در سطح پايين تري قرار دارد. البته من بخش اول اين رمان را که عنوانش «آتش انداز» است ترجمه کرده ام و خود کافکا هم در زمان حياتش بيشتر به همين بخش «آتش انداز» امريکا علاقه مند بوده و از بخش هاي ديگر اين رمان ناراضي بوده.هر چند کافکا کلاً نسبت به آثارش خيل خوشبين نبوده ولي به خصوص از امريکا، خيلي انتقاد مي کند و من هم فعلاً قصد ندارم سراغ اين رمان بروم. شايد در آينده اين کار را بکنم ولي فعلاً با ترجمه «قصر» پرونده آثار داستاني کافکا را مي بندم.
درباره انتشار ترجمه هاي آثار آلماني زبان در نمايشگاه امسال
چند مترجم در اين بازار آشفته
س. محمود حسيني زاد
قرار شد مطلبي در مورد نمايشگاه کتاب 1387 بنويسم. فکر کردم در موردي بنويسم که دوست دارم و از آن سر درمي آورم. در مورد ترجمه آثار آلماني زبان در اين بازار کتاب. ( 99 درصد بازديد کنندگان از نمايشگاه 99در صد دليل رفتن شان به نمايشگاه خريد کتاب است، با تخفيف، و بعد هم گشت و گذاري. هيچ کدامش هم ايرادي ندارد في نفسه و اين حرف من هم انتقاد نيست. پس نمي دانم آيا واقعاً اين جمع شدن ناشر ها کنار هم نمايشگاه است يا بازار و براي همين گاه از آن و گاه از اين واژه استفاده کرده ام.)
در اين دو، سه ساله تر جمه از ادبيات آلماني زبان بيشتر شده و بيشتر هم خواهد شد.
فقط بگويم که من در اين نوشته در مورد مترجم ها و انتشاراتي هايي نوشته ام که مي شناسم شان و کمي جدي تر به اين مقوله نگاه مي کنند.
يک مورد خوشحال کننده براي من که بارها از اينکه دوستان مدام سراغ نويسنده هاي مشخصي در دنياي ادبيات آلماني زبان رفته اند، اينکه اکنون سراغ نويسنده هاي خوب کمتر شناخته شده هم رفته اند و مي روند.اصغر حداد و سعيد فيرو زآبادي و علي عبداللهي ( به ترتيب سن ،) را که راستش گاهي به پرکاري و پشتکارشان حسودي ام مي شود، اول بگويم. فيروز آبادي از نويسنده بزرگ اتريشي يوزف روت «نسل بر باد رفته» را دارد که «نشر ترفند» منتشرش کرده است. بعد فيروز آبادي رفته است سراغ نيچه و از اين فيلسوف آلماني که نثر والايي دارد (دلم مي خواهد بگويم بي نظير) «دجال» را ترجمه کرده و «فراسوي نيک و بد» را، و «اينک انسان» را رسانده است به چاپ دوم.
بعد فيروز آبادي يادمان انداخته که بزرگ علوي ( يکي از پيشکسوتان داستان نويسي در ايران، چون راستش نه سر در آورده ام و نه برايم اهميتي دارد که چه کسي اولين بوده است و چه کسي دومين) رساله اش را به زبان آلماني در باره «تاريخ ادبيات معاصر ايران» نوشته بوده است. نشر جامي هر چهار ترجمه سعيد فيروز آبادي را به نمايشگاه آورده است.
علي عبداللهي هم قفسه پر و پيمان ترجمه هايش را پر و پيمان تر کرده است، با اين ترجمه ها که در بازار کتاب هست؛ شعر هاي برتولت برشت «هرگز مگو هرگز» (ترجمه مشترک با علي غضنفري) براي نشر
گل آذين/ «قصه هايي براي تاريکي» که شامل سيزده داستان از راينر ماريا ريلکه است براي نشر نقش و نگار، «من پرنده، تو درخت» شعرهايي براي نوجوانان در نشر نگاه معاصر، «سفر هاي گاليور به روايت اريش کستنر» در نشر هرمس. عبداللهي چند تا از ترجمه هايش را هم رسانده به چاپ دوم؛ «قورباغه ها جدي جدي مي ميرند» در نشر مرکز، زندگينامه هاي «هايدگر» و «نيچه»، که جز يک سري در انتشارات مشکي چاپ شده و به نمايشگاه آمده است. «مفهوم زمان» هايدگر هم از عبداللهي هست در نشر مرکز.در کنار اصغر حداد، محمود حدادي و پرويز رجبي هم پرکار بوده اند، که دوست دارم اين سه و خودم را در ارتباط با نشر ماهي نام ببرم. انتشاراتي جمع و جوري که در زمينه هاي ديگر، اما قطعاً در زمينه ادبيات آلماني زبان بيشترين فعاليت را در چهار، پنج سال اخير در ايران داشته است. با پشتکاري محمد واشويي و طرح هاي واقعاً زيباي حسين سجادي.
در سال 86 هم اين انتشاراتي کار مستمر و پيگير خود را ادامه داد.
در بازار کتاب امسال اصغر حداد و نشر ماهي اين کتاب ها را عرضه مي کنند؛
«محاکمه» فرانتس کافکا/ چاپ دوم «داستان هاي کوتاه کافکا»/ «اشتيللر» کار بزرگ ماکس فريش/ چاپ دوم «مجموعه نامرئي»، برگزيده نويسندگان آلماني زبان/ چاپ سوم رمان بزرگ (از نظر کمي و کيفي) توماس مان «بودن بروک ها»/ چاپ دوم رمان معروف يورک بکر «يعقوب کذاب» درباره زندگي نکبت بار تحت سلطه نازي ها.محمود حدادي و ماهي هم با اين کتاب ها در نمايشگاه حضور دارند؛
رمان پر تب و تاب گوته «رنج هاي ورتر جوان» / نوول هاي کلايست که در ادبيات کلاسيک آلمان جاي مهمي دارد در مجموعه «ميشائل کولهاوس و سه داستان از کلايست» / چاپ دوم رمان زيباي برونو فرانک «سروانتس». دوست دارم بگويم چندين و چند سال پيش که من با محمود حدادي تازه آشنا و همکار شده بودم، همين ترجمه ارادت من به او را چندين برابر کرد.
دکتر پرويز رجبي با حال ناخوش که اميد به بهبودي کاملش دارم، خيلي فعال با نشر ماهي کار کرده و با کتاب هايي براي کساني که به تاريخ ايران، سفرنامه ها و خاطرات در ارتباط با ايران علاقه دارند، با همکاري ماهي به بازار کتاب آمده است؛«داريوش و ايرانيان» اثر ايران شناس معروف آلماني والتر هينتس/ «ماه عسل ايراني» اثر؛ ليتين/ تجديد چاپ «سفرنامه کارستن نيبور»/ خودم در اوايل سال 86 دو کتاب پليسي فريدريش دورنمات «قاضي و جلادش» و «سوءظن» را در نشر ماهي داشتم که به نمايشگاه سال قبل رسيد و در بازار امسال، چاپ دومشان عرضه مي شود / «قول» دورنمات هم بعداً آمد که با چاپ دوم «گذران روز»، داستان هاي کوتاه يوديت هرمان، اينگو شولتسه... در نمايشگاه امسال در غرفه نشر ماهي هست. خانم نسرين شيخ نيا هم که گويا مقيم ايران نيست در همکاري با ماهي «گريز به تاريکي» اثر آرتور شنيتسلر را در نمايشگاه دارد. سال آينده هم ماهي حتماً پربار تر خواهد آمد. محمود حدادي مشغول ترجمه «در ستايش بيسوادي» اتنزنسبرگر است، اصغر حداد «قصر» کافکا را ترجمه مي کند، پرويز رجبي «شاهنشاهي ايلام»، «سفر به ايران» و «زن و مار» را. خودم هم يک مجموعه از داستان هاي کوتاه جديد ادبيات آلمان را (يوديت هرمان، برنهارد شلينک...) و کار تازه اينگو شولتسه را که اسمش «موبايل» است و بعداً تغيير خواهد کرد.
جاهد جهانشاهي دارد اثري از مارتين والزر به نام «لحظه عشق» را به فارسي و براي نشر ديگر ترجمه مي کند که مي رسد به بازار کتاب سال آينده. والزر يکي از نويسندگان خيلي خوب آلمان است که بخصوص در سال هاي اوج ادبيات پس از جنگ دوم، يعني سال هاي 1960 تا 1980 اسم و رسمي به هم زد و هنوز هم پرکار است، و دخترش هم نويسنده معروفي شده است. جهانشاهي کتاب معروف و جنجالي گونتر گراس «در حال کندن پوست پياز» را توسط انتشارات نگاه در بازار کتاب عرضه مي کند. اين همان کتابي است که وقتي منتشر شد کلي جنجال در شرق و غرب و در ايران خودمان راه انداخت چون گراس در اين نوشته اعتراف کرده است که در نوجواني عضو سازمان اس اس بوده.
سيامک گلشيري که نياز به معرفي ندارد، با کارهاي جديدش در حوزه اصلي کار خودش، رمان و داستان کوتاه، در نمايشگاه است، اما در زمينه ترجمه از آلماني با انتشارات مرواريد و با دو تجديد چاپ در نمايشگاه حضور دارد؛ «ميراث» و «نان آن سال ها»، يکي از اولين و يکي از آخرين کارهاي هينريش بل. باز هم دوست دارم بگويم «نان آن سال ها» جزء چند کتابي است که با خواندن آنها - در آن سال هاي دور- فهميدم زبان آلماني چه قدرتي دارد و چقدر مي تواند - برخلاف تصور عام- شاعرانه باشد.
باز خودم را بگويم.
انتشارات افق که خيلي پرکار است، به همت رضا هاشمي نژاد تصميم گرفته بخش ادبيات آلماني زبان را گسترش دهد. منً گردن شکسته بايد بيشتر در اين زمينه فعاليت مي کردم، که نشده تا حالا.
حاصل اين همکاري خوب دو کتاب خوب تر است در نمايشگاه؛«اين سوي رودخانه اïدر» مجموعه يي از داستان هاي يوديت هرمان که ديگر معرف حضور خواننده فارسي زبان است. و «مثلاً برادرم» اثر اووه تيم، که چون خودم ترجمه کرده ام، خوب نيست تاکيد کنم، اما ناب است و بي نظير.
اگر ابر و باد و قول دوستان ياري کند، افق سال آينده آثاري از همين اووه تيم، پتر اشتام و اورس ويدمر را به نمايشگاه خواهد آورد.
حتماً چندين کتاب ديگر هم هست که از ادبيات آلماني زبان ترجمه شده است. يا نديده ام، يا دسترسي نداشته ام. ترجمه خوب سياوش جمادي از هايدگر را بگويم و تمام کنم.
نگاهي به «اين سوي رودخانه اïدر» نوشته يوديت هرمان
کوچک زيباست
مهدي فاتحي
اين سوي رودخانه اïدر
يوديت هرمان
محمود حسيني زاد
نشر افق
چاپ اول-1386
قيمت؛1600تومان
وقتي کتابي از يک نويسنده ناآشنا مي خوانيم بيشتر از آنکه تيراژ کتاب و تعريف و تمجيدهاي مترجم مهم باشد، خود متن است که بايد از خودش بگويد و خواننده را روي صندلي اش نگه دارد. خانم يوديت هرمان از اين نظر، نويسنده بزرگي است؛ نه به اين خاطر که جوايز زيادي برده و حتي کار اولش به هفده زبان ترجمه شده، بلکه خود کتاب با تمام پستي بلندي هاي ترجمه اش، نشان دهنده نگاه نافذ نويسنده اش به جهان، انسان و وضعيت رابطه اين دو در دنياي امروز است.
نثر هرمان درست مثل داستان هايش ساده است، حرفش را ساده و روان مي زند، اهل بازي هاي فرمي و کلامي نيست، ادا و اصول ندارد، سعي نمي کند براي گفتن چيزي يا تصويري خواننده را گيج کند و مهارتش را به رخ بکشد (چيزي در ادبيات کلاسيک شده دنيا و در ادبيات فاکنرزده ما...) آنقدر ساده از مسائل پيچيده روابط آدم ها و زندگي حرف مي زند که هر کسي با خواندن داستان هايش احساس مي کند که او هم مي تواند بنويسد. او به همين سادگي خواننده را به عمق فاجعه مي برد و تا پايان آن قدر غرق در تصاوير و لحظات ناب مي کند که براي دقايقي نمي تواني از جايت تکان بخوري، يا داستان بعدي را شروع کني.
شخصيت هاي داستان هاي هرمان زياد حرف نمي زنند و از چيزي شکايت نمي کنند، نه قهرمانند و نه ضدقهرمان، همه چيز در داستان هايش خاکستري است؛ شخصيت، تصاوير، فضاسازي. آنها نه از چيزي دلگيرند که شکايت کنند و نه از چيزي خوشحال که ذوق زده شوند؛ شخصيت هايي که مانند نسل امروز نه آرماني دارند و نه خواستار تغييري در خودشان يا زندگي شان هستند. آنها با آگاهي از پوچي و بي معنايي جهان، هيچ چيز را جدي نمي گيرند، حتي خودشان را. کتاب «اين سوي رودخانه اïدر» شامل پنج داستان است؛ داستان اول به نام «هيچ جز ارواح» يکي از بهترين داستان هاي مجموعه است. پسر و دختري که روابط سردي بين شان حاکم است و خودشان هم نمي دانند چرا با هم هستند و چه رابطه يي مي خواهند با هم داشته باشند، با يک فورد رنجر همراه با يک پيت بنزين، يک باکس سيگار، چند تا سيب و نان، مي خواهند از شرق به غرب امريکا سفر کنند ولي در شهر آوستين ميان صحراي نوادا مي ايستند و...
هرمان با همين تصاوير کوچک و زيبا، در ميان سردي و پوچي روابط نويد زندگي مي دهد؛ زندگي که وقتي فهميدي يک خالي بي معنا و پوچ است مي توان دل به زيبايي هاي کوچک آن بست و زنده بود. مثل شخصيت بادي که اين جهان کسالت آور را، زني که چاق و زشت مي شود و بياباني که پوستت را مي سوزاند، با چيزهايي مثل بچه و شام دسته جمعي فراموش مي کند.
داستان دوم «اين سوي رودخانه اïدر» است. داستان کوبرلينگ، مرد تنهايي که گذشته اش، امروزش را ساخته است. او تپه يي خاکي وسط باغش ساخته تا روي آن بايستد و اطرافش را ببيند؛ رودخانه را و جريانش و همه چيزهايي که در آن سوي رودخانه جاري است.
داستان سوم «مرجان هاي سرخ» يکي از داستان هاي غريب اين مجموعه است. داستان از سه نسل قبل شروع مي شود؛ زماني که مادر مادربزرگ و پدر پدربزرگ راوي در روسيه هستند و روابط سردي با يکديگر دارند. در آنجا مادر مادربزرگش يک دستبند مرجان سرخ از مردي که دوستش دارد مي گيرد. شوهرش وقتي از موضوع خبردار مي شود نزد آن مرد مي رود، ولي کشته مي شود و مادر مادربزرگ به آلمان برمي گردد. حالا دستبند به دست راوي است و او از عدم ارتباط با معشوقش (که همان نتيجه مرد روسي است) رنج مي برد.
در داستان چهارم «دوربين» ما باز هم با يک رابطه سرد مواجهيم؛ رابطه يي که شايد نسبت به بقيه کمي پيچيده تر و روانشناختي تر است. راوي دختري است که با يک هنرمند زشت و قدکوتاه دوست است و خودش هم نمي داند چرا او را انتخاب کرده و چه مي خواهد. (راستي واقعاً زن ها چه مي خواهند؟)
و در داستان آخر «پايان چيزي» راوي دختري است که در کافه نشسته و مخاطبي نامعلوم دارد. او قصه مادربزرگش را تعريف مي کند که در روزهاي آخر عمرش در چه شرايطي مي زيسته و چگونه بوده. داستان از طنز سياهي برخوردار است. ما همانطور که از رفتارهاي او به خنده مي افتيم در همان حال مي دانيم که با تراژدي يک زندگي مواجهيم.
هرمان شخصيت هاي زنش را به بهترين شکل مي شناسد و با قدرت تمام مي سازد، مردانش همه ساکتند و حرف نمي زنند، هيچ شغلي ندارند. شايد او اينگونه آنها را ستايش مي کند؛ با مجهول بودن، خسته بودن، پوچ بودن، بي حوصله و بي خيال بودن.
داستان هاي هرمان چه از نظر فضا و روايت و چه از نظر شخصيت ها، نزديکي زيادي به هم دارد و شايد حتي بتواند بعد از پايان آن نگرشي رمان گونه به خواننده اش دهد. شايد درست به همين خاطر است که تعريف و تمجيد هايي که نثار هر کدام از داستان ها و تصاوير شده، نزديکي زيادي به يکديگر دارند. ولي در هر صورت به نظر من او نماد و حضور زنده هنرمندي است که جهان را دوباره آفريده و به زيستن در اين جهان معني داده است.
کوتاه درباره نمايشگاه
بر بساطي که بساطي نيست*
مجتبي ويسي
اين نوشته نمي خواست مرثيه باشد. در تلاش هاي اوليه زور آخر خود را زد تا مگر لحني غم انگيز به خود نگيرد، اما نشد که نشد. هر قدر کوشيد به واسطه فرا رسيدن نمايشگاه کتاب، آن هم در ميانه فصلي چنين سبز و عزيز، شاد باشد باز هم عواملي چند آن را به سمت و سوي ناخوش لحن پيش بردند.
از سال ها پيش رسم بر اين بوده که ارديبهشت، ماه کتاب باشد، که در آن کتاب هم چند روزي ماه باشد و نور نقره فام اش را بر ما و بساط مايان بتاباند - چه اتفاقي خجسته تر از اين- اما هر چه در احوال کتاب مي نگريم، مي بينيم نه، نمي شود.
نمايشگاه، آن طور که از نامش پيداست، قرار است محل نمايش و عرضه باشد، جلوه گاه انواع و اقسام محصولات و دستاوردها، تا خيل مشتاقان بيايند و از خوان رنگارنگ و پرجاذبه آن توشه يي و بهره يي برگيرند.
به تعبيري، مي توان گفت نمايشگاه نوعي جشن است در عرصه کتاب، مکاني براي پايکوبي کلمه و جمله، تا شيفتگان و خواهندگان از آن به وجد آيند و سر از پا نشناسند. اما اين جشن نه تنها در سرزمين ما محلي از اعراب ندارد بلکه هر سال دوستداران را نااميد و نااميدتر مي کند.
آن از بحث جا و مکانش که هنوز بر سر آن بحث است، آن از برادر مهجورش، مطبوعات، که جدايش کرده اند و مهمتر از همه، آن هم از اين همه اخبار ناگوار که از گوشه و کنار صنعت نيم بند نشر به گوش مي رسد، چنان که جمع ناشران را نيز به ارسال شکايتنامه واداشته است. با اين تفاصيل، نمي دانم چرا بايد هنوز چشم به راه شق القمري در نمايشگاه 87 بود؟
از همين حالا مي توان پيش بيني کرد که با چنين حجم انبوهي از کتاب هاي در انتظار مجوز، آثار برگشت خورده و منتظر اصلاحات و بسته بسته نوشته هاي بلاتکليف، جشني غريبانه را بايد به تماشا بنشينيم.
تنها چند مصاحبه و ارائه آمارهاي خوش رقم براي برگزاري يک نمايشگاه کفايت نمي کند. نويسندگان، شاعران، مترجمان، ناشران و در کل، دست اندرکاران چرخه نشر خواستار تحول و چرخشي در اين زمينه هستند. اين درخت دارد مي خشکد آقايان، آن هم در ارديبهشت،
*سطري از نيما يوشيج
تا آخر اين چند سطر
وحيد پاک طينت
گاهي هًلک هًلک روي کيبورد فکر مي کنم. با نوک انگشت هام و صداي کليک کليک. که اگر نتوانم روزي درباره موضوعي حرف بزنم ايراد از من است يا موضوع. و بپرسم بارها از خودم که ذهن من الکن شده يا انتخاب موضوع از ابتدا اشتباه بوده؟ و سرآخر به دستاويزي دل خوش شوم که نه، اصالتاً فلان موضوع فاقد آن چسب و گيرايي لازم است که ذهنم را بچسباند به خودش.
و من ديگر نصف شب اين طور چمبک نزنم روي صندلي و زور نزنم که چطور با کوتاه ترين جمله ها دراز ترين دغدغه هام را بخواهم کليک کليک بزنم روي شستي ها و هًلک هًلک بخواهم ذهن خشک و خميري ام را بدون حتي يک قطره مايع حيات ورز دهم.
يا بخواهم مثلاً به قول خدابيامرز آندره يولس، از يکي از فرم هاي بسيط سوءاستفاده کنم و نيروي ساختاردهنده عقلم را مسلح کنم تا شايد بتوانم همزمان با دهانم زبانم، کلامم، فکرم را به هرچه که بخواهم شليک شليک شليک کنم.
... حالا نشسته ام و مي خواهم هًلک هًلک فکر کنم. درباره کتاب و بازار کتا ب و نمايشگاه کتاب . اما دريغ از حتي يک صداي کليک. اما انگار ايراد از من است و حقارت دستاويز دلخوشي هاي من. البته نه به اين خاطر که هيچ فرم بسيطي نتوانسته ذهنم را ياري کند.
بل به اين دليل که اين همه صداي کليک را نشنيده ام ته ذهنم. شايد مست و گيج و خواب زده ام. چون بي آنکه بدانم زبان سرانگشتم نزديک به هزار کليک خوانده است تا آخر اين چند سطر. که گفتي هرچه که مي خواستي. درباره کتاب. يا مثلاً درباره قاطر.
که آن چگونه بازاري خواهد داشت و اين، چگونه بچه هايي...
يادداشت
سقوط
سعيد فائقي
يادش بخير، ايامي که نمايشگاه کتاب متولد شد و حقير توفيق داشتم به عنوان معاون نمايشگاهي مرکز توسعه صادرات در خدمت عزيزان باشم، جنب و جوشي بود، همه سالن هاي موجود در مرکز نمايشگاهي در حال غرفه بندي بودند، تجهيزات و ابزار مورد نياز غرفه بندي را کم داشتيم، همه بيست هزار متر مربع موجودي مرکز زير بار قرار گرفته بودند.
جناب آقاي خاتمي - وزير وقت ارشاد- با حضور مداوم شان، قوت قلبي بودند براي همه آنهايي که براي اولين بار کار وسيعي را تجربه مي کردند.
از ماه ها قبل بازسازي و آماده سازي شروع شده بود. حدود دو هزار کاميون نخاله تخليه کرده بوديم. 400 حلقه چاه براي فاضلاب حفر شده بود. هشتصد کابين دستشويي و.... در حال آماده سازي بود. همه در تدارک استقبال از بازديدکنندگان و علاقه مندان ميليوني نمايشگاه کتاب بوديم. جناب صباح زنگنه آرام و قرار نداشت، مهندس بهزاد نبوي به طنز روزي به حقير گفت؛ فائقي فکر کرده نمايشگاه هم کارخانه است و آن را سه شيفت کرده. خداوکيلي کار سه شيفته شده بود. چندين بار جناب خاتمي بعد از نيمه شب حضور پيدا کردند. همه دست اندرکاران فرهنگي کشور دست به دست داده بودند که با دستي پر به استقبال اين امر بروند. بعد از اتمام اولين دوره تازه همه ياد گرفته بوديم که چه بايد بکنيم. کمبودها و نارسايي هايمان بسيار بود و به خاطر همين به محض اينکه اولين نمايشگاه به اتمام رسيد، فعاليت براي دومين آغاز شد. نمايشگاه کتاب موجب شده بود غرفه سازان جديدي متولد شوند و صنعت غرفه سازي در حال توسعه بود تا آنجايي که به برکت نمايشگاه، کانون غرفه سازان به وجود آمد. چندين نوع تکنولوژي جديد غرفه سازي وارد کشور شد. براي حل مشکل ناحل ترافيک، مکاني اختصاصي براي عزيزان راهنمايي و رانندگي که طي نمايشگاه زحمات طاقت فرسايي کشيده بودند، ساخته شد. براي تسريع در امور گمرکي در محل دائمي نمايشگاه، گمرک اختصاصي ساخته شد. ده ها سالن جديد راه اندازي شد. براي اولين بار بخش خصوصي در مرکز نمايشگاهي سالن هاي خصوصي احداث کردند. معاون وقت شهرداري تهران آقاي مهندس آشوري براي حل مشکل دسترسي هاي نمايشگاه، پروتکلي با آقاي مهندس هاشمي طبا
- رياست محترم کل مرکز توسعه صادرات- امضا کردند که اتفاقاً اوايل امسال پل و گذرگاه هاي سئول به همت جناب دکتر قاليباف و همکاران تلاشگرشان به بهره برداري رسيد. اما آغاز اين تحول را مديون نمايشگاه کتاب هستيم. در آن پروتکل مقرر بود ايستگاه مترو ميرداماد به نمايشگاه متصل شود.متاسفانه هنوز اين مساله حل نشده، استقبال ميليوني از نمايشگاه صنعت نشر و چاپ و... را توسعه داد که اين قلم عاجز است يک يک به آنها بپردازد. غرضم اين بود که ما را چه شده؟، چرا به همين زودي فراموش کرديم که نمايشگاه کتاب چه نعمت هايي را براي ما به ارمغان آورده و امروز خدا را بايد شکر کرد که حدود دو هزار ناشر داخلي در نمايشگاه حضور پيدا مي کنند. يارانه ها همه قطع شده، سفارش کتاب خارجي به حداقل رسيده، ناشران ما در جهان نشر جايگاه ويژه پيدا کرده اند و هزاران نعمت ديگر...
اما ما چه کرده ايم؟ دست اتحاديه ناشران و برگزارکنندگان نمايشگاه را از محل دائمي نمايشگاه ها کوتاه کرده ايم. دچار تبذير شده ايم و اين همه سرمايه موجود در محل دائمي نمايشگاه ها را از کتاب دريغ داشته ايم. گرچه خدا را شکر که مصلاي تهران نعمت ديگري است براي اين امر، ولي به عنوان يک خادم بايد عرض کنم خدمات جنبي اين محل نياز به سرمايه گذاري دارد و ان شاءالله به همت دست اندرکاران نمايشگاه، اين سرمايه گذاري صورت خواهد گرفت و اي کاش دوباره يادمان نرود و اگر ان شاءالله مصلاي تهران به تدريج براي اين امر آماده شد، بار ديگر فيل مان ياد هندوستان نکند و باز مثل محل دائمي نمايشگاه ها به بهانه هاي ديگر از کتاب دريغ نکنيم. اي کاش مثل آن دوران همه همت مي کردند که اين مهم ترين پديده فرهنگي را پاس بدارند.
اي کاش همه دست در دست هم مي دادند که با دست پر به استقبال ميليون ها علاقه مند کتاب بروند.
اي کاش مثل آن روزها همه در جهت حمايت از دست اندرکاران نمايشگاه کتاب بسيج مي شدند و هزاران اي کاش ديگر...
مخلص کلام، اي کاش همه دست در دست هم مي داديم که سقوط فرهنگي را به تعالي فرهنگي تبديل کنيم.
به اميد آن روز... ان شاءالله
خاطراتي از نمايشگاه
کتاب هنوز زنده است
ناتاشا اميري
قبل تر ها نمايشگاه کتاب براي من يک حادثه بود. نه فقط اتفاقي که يک بار در سال بيفتد، مثل روز تولد، سالگرد ازدواج، ايام خاص.... نه واقعاً حادثه بود و مجموعه يي هم از وقايع ريز و درشت؛ کتاب هاي چاپ اول ناشران خارجي در بخش بين المللي، برنامه هاي جنبي، تجليل از پديدآورندگان برتر ايراني، کارگاه هاي آموزشي، نشست هاي علمي، دعوت از تعدادي از نويسندگان و مولفان خارجي به کشور، کارت خريد کتاب خارجي و... ظاهراً بهترين محل براي تشويق مردم به مطالعه به نظر مي رسيد و انگار بدون برگزاري آن، فرهنگ کتابخواني در جامعه توسعه نمي يافت اما با ديدن غرفه هاي کودک و نوجوان فکر مي کردم يکي از اهدافش شايد اين باشد که نسل آينده برخلاف نسل هاي قبلي کتابخوان بار بيايد و ديگر نيازي به برپايي نمايشگاه (گذشته از محلي براي عرضه مستقيم کتاب توسط توليد کنندگان) به عنوان فراخواني براي ترغيب و تشويق بيشتر به کتابخواني نباشد. کاش نمايشگاه براي بزرگداشت خود کتاب برپا مي شد. بزرگداشت خود خود کتاب... براي پاسداشت حرمت کتابي که بين مردم جايگاه خودش را پيدا کرده بود نه چيزي که تازه بايد جايگاه خودش را شايد....، پيدا کند.
يادم مي آيد در نمايشگاه هاي خيلي سال قبل جمعيت زيادي بازديد مي کردند. فشردگي گاه به قدري بود که حتي براي ورود به سالن بايد منتظر مي ايستاديم... بيلبوردي نصب نشده بود. هيچ راهنمايي وجود نداشت يا اگر داشت همراه کيوسک هاي راهنما بدتر باعث سرگيجه مي شد. نشانه مهم استخر بزرگ و فواره هايش بود. خب همه مطمئناً کرم کتاب نبودند و مي شد آدم هايي را هم ديد که نمي دانستند اصلاً براي چه آنجا هستند. شايد نمايشگاه را با لوناپارک يا از آن بدتر جايي براي وقت تلف کردن اشتباه گرفته بودند. اما از آن طرف کرم کتاب هايي هم بودند که کف دست شان با دسته کيسه نايلون پر از کتاب، خط سرخ افتاده بود.آن موقع که کتاب نمي نوشتم، کتاب نقش مهمي توي زندگي ام داشت. کتاب خيلي از نويسندگان را خريدم که بعد ها جزء دوستانم شدند. مدام از اين غرفه به آن غرفه مي رفتم و آن مکعب مستطيل هاي روي پيشخوان چيده شده، با طرح و رنگ و عنوان هاي مختلف از جلوي چشم هايم رژه مي رفتند. بدون هيچ حرفي نشانگر خلاقيت پديدآورندگان شان بودند همان فرآيند ذهني که در افرادي با بهره هوشي بالاتر از متوسط رخ مي دهد. هر کتاب نماينده فردي خلاق تا نيمه خلاق بود. گاهي هم البته نماينده افرادي فاقد خلاقيت که در پي کپي کردن بودند و آن را به نحو احسن انجام مي دادند. خود نمايشگاه مثل يک قالب بيروني نشانه رويکرد توليدي انسان بود ولي خود کتاب ها خلق کردني با رويکرد فراانساني را نشان مي دادند. تا کتاب را باز مي کردم فقط مي توانستند توصيفي از برخي ويژگي هاي انسان خلاق باشد و نه تبيين چيستي، چرايي و چگونگي خلاقيت. اين را وقتي مي فهميدم که جلوي غرفه يي مي ايستادم و کتابي را ورق مي زدم و سطوري از آن را مي خواندم، بعد مي توانستم تصميم بگيرم که آن را بخرم يا نه اما نمي توانستم به اين پرسش جواب بدهم که چرا با اينکه انسان هاي خلاق در تمام جوامع وجود دارد، ولي بعضي جوامع خلاق تر و برخي ديگر کمتر خلاق اند؟ يا در طول تاريخ برخي دوره ها شاهد خلاقيت بيشتر در يک جامعه است اما دوره هاي ديگر شاهد اين خلاقيت نيست؟
گرچه نمايشگاه حادثه يي بود که در سال فقط يک بار تکرار مي شد اما مثل حوادثي که در سال فقط يک بار تکرار مي شدند به مرور انگار اهميتش کم مي شد مثل تفاوت بين جشن تولد يک سالگي و سي سالگي. اما از آن طرف به اعتبارش افزوده مي شد. بعد که اولين کتابم چاپ شد با اينکه قاعدتاً بايد شور و حالم بيشتر مي شد اما اتفاقي برعکس افتاد... ديگر نمي رفتم و به شنيدن نظر بقيه البته بدون قضاوت بسنده مي کردم؛ اي... بد نبود... اصلاً خوب نبود... حالم گرفته شد.... همون آبروي نداشته مونم بردن...نه اتفاقاً بهتر و منظم تر از سال هاي پيش بود....فقط دو بار آنجا رفتم که هر دو بار براي مصاحبه بود. با ديدن فواره هاي استخر يکدفعه موج خاطرات به سرم هجوم آورد. شور عجيبي بود که تازه شد. از اينکه مي ديدم از کتاب استقبال مي کنند و هستند خوشحال مي شدم. انگار گمشده يي را پيدا کرده بودم. نمي دانم امسال مي توانم به نمايشگاه بروم يا نه اما کند شدن روند صدور مجوز به کتاب ها قطعاً جاي بسياري کتاب ها را خالي خواهد گذاشت، کتاب هايي که بايد در اين نمايشگاه مي بودند اما نخواهند بود. شايد نمايشگاه با آرامش نسبي و بدون اتفاق خاصي به پايان برسد... شايد اين طور هم نشود... نمي دانم... اما فقط مي دانم که برپايي نمايشگاه غير از خلاقيت و ترغيب و تشويق و بزرگداشت نشانه زنده بودن کتاب هاست که هستند که خواهند ماند. _________________ بسيار ياد کردن از سختي هاي زندگي ، بردگي مي آورد . ارد بزرگ
You cannot post new topics in this forum You cannot reply to topics in this forum You cannot edit your posts in this forum You cannot delete your posts in this forum You cannot vote in polls in this forum You cannot attach files in this forum You cannot download files in this forum